سلام.
سی و یکم اردیبهشت ماه هزار چهارصد.
چندسال گذشت ار روزیکه وبلاگو ساختم.
خواستم هدیه ای که بهش میدم متفاوت باشه.. مثل خودش.
مدام پای یه کامپیوتر قدیمی. مرحله به مرحله پازلای وبلاگو میچیدم تا بهترین حالتو بگیره به خودش.
فکر کنم کلاس نهم بودم..
دوستای خوبی پیدا کردم. هادی و حمیدرضا مهربون ترین و مورد اعتماد ترین ادمایی بودن که دیدم.. از همینجا میخوام بگم که خاطرتون خیلی برام عزیزه
سال دهم تعیین رشته شد و زدم تربیت بدنی. هر روز ورزش و اماده شدن برای ازمون..
وقتی قبول شدم اینجا به همه گفتم.. یادمه بقیه هم اندازه ی من خوشحال شدن برام..
الان جدود 4 سال گذشت.. شدم یه کنکوری که از صبح و عصر و شبش چیزی نمیفهمه..
کاش مثل ازمون ورودیم کنکورم اسون میبود..
امیر شده هم پام. خودش سربازه و اذیت میشه ولی هیچوقت جای من میاد خم به ابروش نمیاره. همیشه حواسش بهم بوده که راحت باشم اذیت نباشم. یادم نمیره که با حقوق کمش از خواسته های خودش میزد ولی برای اینکه من راحت باشم خرج میکرد :) خوبی هات هیچوقت یادم نمیره دلبر
هادی تورو با اینکه ندیدمت ولی..
ولی انگار جزوی از من و خون منی.. ازت ممنونم که با من همیشه خوب بودی.. همیشه مواظب بودی تا حالم خوب باشه.. ممنونم ک تمام تلاشتو برای شاد بودنم کردی. منو ببخش که خواهر و رفیق بیمعرفتی بودم برات و رفتم..:)
همون حرف همیشگی.. با کیلومترها فاصله بدون دیدن هم بدون شنیدن صدای هم.. جات تو قلبمه
حمیدرضا هم که مثل بقیه وبلاگرا ازاینجا رفته :)
ولی اگه ی روز خوندی اینو بدون خیلی برام عزیزی. با فرهنگ ترین پسر دنیا..
من کلاس نهمی شد سال اخری.. انصافا خیلی زود گذشت..
بماند یادگاری برای زمانیکه دانشگاه تهران قبول شم انشاللله...